تبلیغات
بیا و پرده ای در ساز من باش
یکشنبه 2 اسفند 1388

عید آمد! عیدی ما یادت نره!

   نوشته شده توسط: بهراد    

عید هم دیگه کم کم داره میاد
صدای پاشو میشنوم.....
چه آوازه خون هم میاد!

طبیعت داره زنده میشه!
من همیشه از این طبیعت انرژی گرفتم! ولی ایندفعه فرق میکنه!
اگه دل آدم بهاری نباشه بهار هم زیاد بهش نمیچسبه!

الان استاد شجریان داره میخونه!
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست/با ما مگو بجز سخن دلگشای دوست

بیت بالا رو لقمان خیلی دوست داره!
سر کلاس هروقت میخواد خطاطی کنه اینو مینویسه!


خونه تکونی هم در اواسط هست!طبق معمول هر سال!
هر سال کلی شور و شوق داشتیم!
نمیدونم اینکه شور و شوقمون کم شده مال اینه که یه سال بزرگتر شدیم یا اینکه دلمون بهاری نیست

استاد شجریان:
ای یار آشنا ای یار آشنا الم کاروان کجاست/تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت/دستم نمیرسد که بگیرم عنان دوست
آلبوم دل مجنون
حتما گوش کنید ببینید تو بهار چه حالی میده!

داشتم میگفتم!
خونه تکونی هم شد!
فقط مونده خونه تکونی دل ما!
دل که آیینه ی شاهیست غباری دارد/از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

استاد:
رنجور عشق دوست چنانم که هرکه دید/ رحمت کند مگر دل نا مهربان دوست
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد/تسلیم از آن بنده باد فرمان از آن دوست

داشتم میگفتم
نا امیدی مرگ نینجاست!
ولی خدا میگه در نا امیدی بسی امید است

استاد:
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس بدر/ الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

در نا امیدی بسی امید است/پایان شب سیه سپید است
خدا جون
رو کن!

بهار بهار بهار
بهار دلکش!

راستی یادتون باشه برای آخرین روزای زمستون سنتورمو بیارم!
بهار دلکش رو هم براتون میخونم!
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
از انکه دلبر دمی به فکر ما نباشد...

استاد:
بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد/وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست

بهار جون ببین میتونی دل ما رو حسابی خونه تکونی کنی؟!
ببینم چیکار میکنی!


پنجشنبه 29 بهمن 1388

...

   نوشته شده توسط: بهراد    

بعضی موقعها اونقدر دلتنگی که دلت میخواد دیوارو بتراشی
بعضی موقعها اونقدر پر انرژی هستی که همه بهت غبطه میخورن

بعضی موقعها به چیزایی که جلوی چشماتن توجه نمیکنی
بعضی موقعها رو بعضی چیزا اونقدر ریز میشی که اشکت در میاد

بعضی موقعها به آینده نگاه میکنی و انرژی میگیری
بعضی موقعها تو حسرت گذشته گذرون میکنی

بعضی موقعها همه رو به یه چشم نگاه میکنی
بعضی موقعها میبینی نمیشه!

بعضی موقعها از حرکات یه بچه ی کوچیک تعجب میکنی!
بعضی موقعها تو کارای آدم بزرگاش میمونی!

یادمه یه بار داشتیم از تنگه واشی برمیگشتیم!
تو راه یه بچه ی کوچولو سرشو از ماشین آورد بیرون!
من باهاش بای بای کردم!
وقتی دوباره رسیدیم به اون ماشین بچه هه با یه ذوقی سرشو از ماشین بیرون آورد و منتظر من بود تا باهاش بای بای کنم که اشکم در اومد!
چه دنیای خوبی دارن بچه ها!

بعضی موقعها میگی کار خداست راضیم به رضای خدا!
بعضی موقعها اونقدر دلت تنگ میشه که حس میکنی ....
بعد بازم میگی گذشته...

بعضی موقعها اونقدر دنیات قشنگ میشه که نگو!
بعضی موقعها اونقدر غمگینی که بازم نگو!

آخه من چی بگم؟!


یکشنبه 18 بهمن 1388

به کجاها برد این امید مارا؟!!!!

   نوشته شده توسط: بهراد    

به کجا ها برد این امید ما را؟
به کجاها برد ما را؟
نشد این عاشق سرگشته صبور
نشد این مرغک پر بسته رها
به کجا می روم یارا؟
به کجا می برد مارا؟
ره این چاره ندانم به خدا به خدا
نشود دل نفسی از تو جدا به خدا
به هوایت همه جا در همه حال
به امیدی بگشایم شب و روز پر و بال
غم عشقت دل ما را
به کجا ها برد یارا؟

خدایا!

تو به همه چیز آگاهی!

درد دلمو میدونی!

احساسمو میدونی!

جز صبر راهی ندارم!

               ای کاش که جای آرمیدن بودی

                                          یا این ره دور را رسیدن بودی

ای کاش که روی ماهت رو یه بار دیگه ببینم!

ای کاشکه بازگشتت مثل اومدن و رفتنت ناگهان باشه!

دیروز از دور دیدمش!

وقتی که حضورش رو حس میکنم انرژی عجیبی وجودمو میگیره!

خدایا!

چی بگم؟! با کی بگم؟!

خدایا!

من حق ندارم نا امید بشم!

حق ندارم به قدرتت شک کنم!

حق ندارم به عدالتت شک کنم!

من متولد میزان هستم!


پنجشنبه 15 بهمن 1388

خوش باش!

   نوشته شده توسط: بهراد    

شاد بودن یه اصل خیلی مهمه!
تا وقتی میتونیم شاد باشیم چرا ناراحت؟!

مشكلات خود را مثل لباسهایتان با كمال بی اعتنایی تحمل كنید!

وقتی یه مشكلی پیش میاد غصه خوردن هیچ دردی رو دوا نمیكنه! ولش كن! خودش درست میشه!
یعنی خدا خودش درست میكنه!

خدا جون عاشقتم!

یه چیزه دیگه هم بگم!
قوه ی تخیل خیلی قویه! مشكلاتتون رو تو تخیلتون حل كنید! و ازشون بگذرید!



چهارشنبه 14 بهمن 1388

چقدر دلم تنگه....

   نوشته شده توسط: بهراد    

وقتی كه رفتی فكر نمیكردی دلم برات تنگ بشه!
فكر میكردی سرشار از دروغ و كلكم!
ولی نبودم!
مگه نمیتونستی دلم رو از تو چشمام ببینی؟!
مگه اون دفعه كه دیدی نگفتی چقدر پاكه! بازم فكر كردی كه دارم دروغ میگم؟!!!!!!

نمیدونم!
نمیدونم چی بگم!
نمیدونم چیكار كنم!
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود/ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

خدایا من با این دل و این دلبر چیكار كنم؟!

وصل تو مشكل مشكل جان دادن آسان/یا رب كن آسان آُسان این مشكل من



هردمی چون نی از دل نالان شکوه‌ها دارم
روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهی است از دل خونین
لحظه‌های عمر بی‌سامان می‌رود سنگین
اشک خون‌آلوده‌ام دامان می‌کند رنگین

به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان

بهار مردمی‌ها دی شد، زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردی‌ها خدایا

نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من

نه همزبان دردآگاهی که ناله‌ای خورد با آهی
داد از این بی‌دردیها خدایا

نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید

که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد

دل نهم ز بی‌شکیبی
با فسون خودفریبی

چه فسون نافرجامی
به امید بی‌انجامی
وای از این افسون‌سازی خدایا

 چیكار كنم.....؟!


پنجشنبه 8 بهمن 1388

دم رو دریاب.....

   نوشته شده توسط: بهراد    

چرا همیشه اونقدر نگران آینده هستیم كه زمان حال رو از دست میدیم؟!
البته این حرفم به این معنی نیست كه نباید بهش توجه داشته باشیم!
باید همیشه بهترین كار رو انجام بدیم!
هیچوقت نمیتونی بشینی با خودت حساب كتاب كنی كه آینده قراره چه اتفاقی بیوفته!

یه روز چند نفر از محمد(ص) یه سوال میپرسن! محمد(ص) بهشون میگه برین فردا بیاین جوابتون رو بگیرین!
یك روز میگذره بهش وحی نمیشه دو روز میگذره وحی نمیشه ....
بعد چند روز بهش وحی میشه! خدا میگه محمد!باید بدونی كه همه چیز به خواست منه! تو نمیتونی ص در صد بگی كه تا فردا بهم وحی میشه!

"آینده كه آیندست! هنوز چیزی معلوم نیست!
گذشته هم كه گذشته!
پس دم رو دریاب! اسمش دمه چون زود میگذره!"
odbey علیه السلام

میدونین ادبی(odbey) كیه؟!
ادبی یه لاكپشت داناست تو كارتون كونگفو پاندا!
نمیدونم این كارتون رو دیدین یا نه!ولی اگه ندیدین ببینین! چون هم خنده داره و هم آموزنده!
البته بعضیا دوست ندارن! چون مسلما چیزی از این كارتون درك نمیكنن!
من خودم معتقدم آب راهشو پیدا میكنه!آدم اگه دنبال یادگیری یا هر چیز دیگه ای باشه صد در صد به اون میرسه!
چند وقت پیش یه كلیپ صوتی گوش كردم! كلیپ واسه خنده بود! ولی من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم! شاید اون كسی كه تو كلیپ صحبت میكرد خودش نمیفهمید چی میگه! چون برای خنده این كار رو میكرد! ولی من میفهمیدم! البته شایدم میفهمید!خدا عالمه!

خدا اونقدر بزرگه كه همیشه میگه از شماحركت از من بركت!
تو در لحظه بهترین كار رو انجام بده خدا طوری مشكلت رو حل میكنه كه متحیر میمونی!

یه جمله ای یه جا خوندم كه میگه:
"همیشه یادت باشه خدایی كه داری از مشكلاتت خیلی بزرگتره!"
تو با خدای خود انداز كار و دل خوش دار/كه رحم اگر نكند مدعی خدا بكند!
خدایا آینده رو میسپرم دست خودت!خودت به بهترین شكل برام درستش كن!
میدونم خیلی ها رو اذیت كردم! میدونم خیلی اشتباها كردم!
مخصوصا یكی ور میدونم خیلی خیلی اذیتش كردم!
بهم این فرصت رو بده كه جبران كنم!


سه شنبه 6 بهمن 1388

خدایا....

   نوشته شده توسط: بهراد    

چقدر دنیا زیباست!
وقتی خدا یه عزیزی رو از آدم میگیره اونقدر بهش زیبایی میده تا دردشو فراموش كنه!نمیدونم باید به خاطر این همه زیبایی خوشحال باشم یا به خاطر از دست دادن عزیزم غصه بخورم؟!

خدایا یه قولی بهم بده! هیچوقت تنهام نذار! همیشه باهام باش!
اگه میخوای بهم چیزی بدی اول ظرفیتشو بده!( این دعا رو برای همه ی دوستان میكنم)

خدایا منو ببخش كه اونقدر دوسش داشتم كه به جای تو میپرستیدمش!
خدایا منو ببخش كه نتونستم از گوهری كه بهم دادی خوب نگهداری كنم!
خدایا توبه....

خدایا قول میدم قلبم فقط متعلق به تو باشه! قول میدم فقط تورو بپرستم!

خدایا من میخواستم با هم بیایم در خونت!با هم در بزنیم و بیایم مهمونی!اونطوری خیلی قشنگ میشد نه؟!
اوووووووووووووووووووه
چه برنامه هایی داشتم!!چه حس خوبی داشتم!!!
ولی....
الان متوجه میشم كه فقط تو لیاقت این حس قشنگ رو داری!
خدایا....
خدایا....
ازت ممنونم كه خاطره های قشنگی با گوهرت برام بوجود آوردی!
خدایا یادته روز تولدش به همراه كادوش یه شعر هم بهش هدیه كردم؟!

مرا چشمیست خون افشان/ز دست آن كمان ابرو/جهان بس فتنه خواهد دید از ان چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستی/نگارین گلشنش روی است و مشكین سایبان ابرو

خدایا چرا من انقدر این شعر رو دوست دارم كه اون روز اینو بهش هدیه كردم؟!
خدایا چرا این شعرو انقدر دوست دارم كه میخوام رو ساز خودم بنویسمش؟!
خدایا....
میدونم كه صدامو میشنوی! میدونم كه نشستی فقط به من نگاه میكنی!ازت ممنونم!
چون میدونم كه همیشه بهترین چیز رو برام رقم میزنی!
خدایا بهم قدرت بده!


جمعه 2 بهمن 1388

دوستت دارم!!!!

   نوشته شده توسط: بهراد    

ارزویم اینست
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را میخواهد
و به لبخند تو از خویش رها میگردد
و تو را دوست بدارد، بهمان اندازه که دلت میخواهد



پنجشنبه 19 آذر 1388

فنا

   نوشته شده توسط: بهراد    

من عاشق این شعر شدم! مخصوصا بیت چهار و پنج! شما چطور؟؟!


ما گدایان خیل سلطانیم بنده را نام خویشتن نبود گر برانند و گر ببخشایند چون دلارام می​زند شمشیر دوستان در هوای صحبت یار مر خداوند عقل و دانش را هر گلی نو که در جهان آید تنگ چشمان نظر به میوه کنند تو به سیمای شخص می​نگری هر چه گفتیم جز حکایت دوست سعدیا بی وجود صحبت یار ترک جان عزیز بتوان گفت                  
شهربند هوای جانانیم هر چه ما را لقب دهند آنیم ره به جای دگر نمی​دانیم سر ببازیم و رخ نگردانیم زر فشانند و ما سر افشانیم عیب ما گو مکن که نادانیم ما به عشقش هزاردستانیم ما تماشاکنان بستانیم ما در آثار صنع حیرانیم در همه عمر از آن پشیمانیم همه عالم به هیچ نستانیم ترک یار عزیز نتوانیم
استاد به قطع سخن! سعدی


پنجشنبه 19 آذر 1388

خوش آمد گویی!

   نوشته شده توسط: بهراد    

سلام دوستان گلم!
خب من تازه اینجا رو راه اندازی كردم و سعی می كنم هرچه سریعتر رو به راهش كنم! میخوام اینجا علاوه بر شعر و مطالب هنری، مطالب كامپیوتری هم بذارم!
امیدورم باز هم به اینجا سری بزنید!